تبليغاتX
آسمان بی ستاره
تو پست قبلی از دل خواسته های خودم گفته بودم و غر زده بودم از این بسته بودن همیشگی ...از اون جایی که اینجا مال منه و منم هی خودمو تحویل می گیرم و یا همش نق هامو اینجا می زنم ...از اذیت هایی که سر اقای مهمون اوردم نمی گم ..اقای مهمون بنده خدا فوق العاده طفلکین و همش دنبال خونه می گرده ولی من پارسا دو دستی چسبیدمش و نمی زاریم که بره ...به چندین دلیل که برای حفط ابروی خانوادگی من و پارسا نمی گم ....

امروز اقای مهمون رفته بود بیرون و منم برای خودم داشتم راحت تو خونه وول می چرخیدم و کارهامو می کردم ..که دیدم از فرصت نبودنش استفاده کنم یه صفایی به حموم دستشویی ها ی خونه بدم ...مشغول تمیز کردن بودم و تقریبا کار هام تموم شده بود و کف پوش های تمیز رو کف دستشویی پایین پهن کردم و لگن کف پوش های خیس قبلی رو برداشتم که بریزم تو ماشین  و که یه دفعه دیدم کلید تو در چرخید ..با اون لباس نیم متری تنها جایی که تونستم فرار کنم حیاط بود ...پای برهته با یه لباس نیم متری زیر بارون مشغول بید بید لرزیدن بودم و هی داد می زدم مهتاب  مانی ...مهتاب که خواب بود و مانی هم هنوز نیمده بود خونه ...دیدم دارم یخ می زنم و که صدای مانی اومد مامان کجایی ...سرمو از لای در اشپز خونه اوردم این طرف که اگه اوضاع خوبه در برم بالا لباسامو عوض کنم که اقای مهمون منو دید ...اینجانت بچه پرو در رفتم لباس پوشیدم و حجاب کردم اومدم پایین براش چایی اورم ..بیچاره از خجالت از اتاقش نمی اومد بیرون چایی بخوره ...گفتم من لخت بودم باید خجالت می کشیدم این چرا هی خجالت می کشه من نمی فهمم ...چند شب پیشم وقت خواب دیدم موبایلم پایین جا مونده ..اومدم بردادرم ...بنده خدا تو اشپز خونه داشت وضو می گرفت ...انگار مرد نا محرم دیده ...یه تی شرت تنش بود هی دستاشو قایم می کرد به من گفت ببخشید من اینطوری هستم ...بزور جلوی  خندمو  گرفتم وو اومدم بالا حالا بخند .. هی پارسا می گه چی شده ..از خنده نمی تونسم بگم

رفتار های اقای مهمون خیلی دیدنی ..با اینکه به نسبت پیره و سن سالی ازش گذشته ولی احساس های عاشقیش مثل یه جوون ۱۸ ساله هست ...وقتی می شینه پای چت و با عشقش حرف می زنه ..اونم چه طوری اخر بچه مودب ..صداشو می شنوم ..لرزش خفیف صداش خیلی زیباست ..حس یه پسر ۱۸ ساله رو داره ...یه مرد ۴۵ ساله که تازه عاشق شده ..دیدنی ..مثل یه پسر بچه که کار بد کرده می خواد به مامانش توضیح بده باشه  ..میگه داریم روی یه نرم افزار کار می کنم برای یه گروه دانش اموز ..می گم راحت باشن و تو دلم می گم حالا چرا به من می گی ...احساس خجالتو با هیجان عاشقی تو چشماش می خونم ...یه مرد ۴۵ ساله که تازه عاشق بشه خیلی با مزش .. راست می گن عشق ادمو ججون می کنه ...

واجب شد من هم برم یه دست عاشق بشم ..بلکه جوون و خوشگل بشم

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت توسط ستاره |


شب های اخر هفته که تو خیابون های لندن می گردم عاشق دیدن دختر و زن هایی هستم که لباس های کوتاه پوشیدن و با ارایشی  زیبا اومدن برای یه شب نشینی و خوش گذرونی اخر هفته .. توی هر باری پر از جمعیته ...برای کشیدن یه سیگار بعد از مش*روب میان  بیرون ومن  از نگاه کردن بهشون برای خوشی های همین چند لحظه ای لذت می برم  ...و یا اخر شب جمعه  که سو*پر مارکت ها خلوته و برای خرید میرم  دختر پسر های  جوونو می بینم که بعد از مستی و داغی و خاموش چراغ بار ها اومدن برای خریدن کان*دو*م و ساختن  عشقی شبانه... وجودم پر از لذت می شه  ...پر از حس حسرت می شم برای دنیایی اینها که هفته ای یه بار شاد و شنگول خودشونو به نمایش می زارن و با دلی اروم از همه حس های خود نمایی زنونه یا با کسی و یا تنها بر می گردن خونه ....

اقای مهمون تو این مدتی که خونه ما بوده برای من مثل یه برادر بود ..مثل یه دوست ...همیشه امادس برای کمک کردن به من  ..  تا حواسم نیست جلوی دست شویی و داره ظرف می شوره و یا جلوی گاز داره غذا رو هم می زنه  ..همش تو دست پای من می گرده و نمی زاره کار انجام بدم ..همش نگران من و بچه هاست و تا می بینه غصه دار جایی نشستم مثل یه برادر دور و  برم می گرده و سریع برای شاد کردن من اقدام می کنه ..خوبی هاش قابل گفتن نیست و منم تا حالا مهمونی به این راحتی نداشتم ...ولی خب اینکه همیشه با روسری و پوشیده باشم و یا اینکه مراعات بی زنی اقای مهمون کنم و ارایش نکنم ..همه اینها انگار شدن یه خلا تو وجودم ...دلم دوباره با هم بودن با پارسا می خواد که یه دامن کوتاه بپوشم و ظرف میوه رو بزارم رو میز وبشینم رو مبل  پامو رو پام بندازم و تا جایی که می شه و بروی خودم نیارم دامنم بشکم بالا و بشینم تلویزون نگاه کنم...با سینی چایی طوری خم شم جلوی پارسا و که تا یقه پیراهنم پیدا باشه و به نگاه تیز پارسا توجهی نکنم و بایستم و سرمو تکون بدم و با ناز موهامو از دوشم بریزم  عقب و برم به سمت اشپز خونه و برق تیز چشمهای  پارسا رو به  دنبال خودم بکشم ...................

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت توسط ستاره |


هر شب موقع شام  لپ تاپ اقای مهمون وصل تی وی می شه و بساط پریزون برک به راهه ..دیشب بعد تموم شدن  شام و سریال و متفرق شدن همه  من و اقای مهمون نشسته بودیم و مشغول صحبت در مورد مسائل روز بودیم ...یادم نیست بحث چی شد که به مانی گفتیم بره تو گولل سرچ کنه عکس .....حالا یادم نیست کی و یا چی  ...که یه دفعه دیدم اقای مهمون رنگش پرید گفت نه عکسو ولش کن و رومو که  برگردوندم تو صفحه تی وی از خودم خجالت کشیدم و خودمو زدم به اون راه ...

خلاصه بعداز این  که اومدم بالا و با پیسی خودم یه نگاهی انداختم و  ...همتون تست کنین این ازمایشو ...سرچ کنین ع *ک *س ...بیشترین امار سرچ گوگل چی میاد و یا سرچ کنین ک *ل *ی* پ ...باز ببینین چه جیز هایی که ردیف نمی شه

حالا به انگلیسی سرچ کنین ...فت و و کلی پ رو که ولش کنین اصلا سرچ کنین پ *و *ر *ن و یا ث*ک *س...دونه دونه حرف بزنین ببینین امار سرچ گول چیه ...

واقعا نییجه خنده داره ...

به این فکر می کردم مگه چه قدر کشور فارسی زبان تو دنیا هست و چه قدر انسان فارسی زبان ...هر چی جمعیت فارسی زبانان زیاد باشه اخرش با جمعیت کشور های انگلیسی زبان برابری می کنه و در ضمن این نکته که اغلب اروپا یی ها زبان انگلیسی مثل زبان دوم بلدن هم نباید نادیده گرفت ......

چرا نتیجه این دوتا مورد اینقدر متفاوته ...اینجا بسکه تبلیغ فیلم و دیویدی  و مغازه.... هست و مشتری ندارن دارن دق می کنن و ایران که هیچی نیست این  همه دنبالشن ...

به نفر می گفت حجاب جذابیت زن ها رو می بره بالا ولی من با اینکه هنوز در گیر حجابم اینو قبول ندارم ..حجاب جذابیت که نمیاره هیچ جذابیت هارم می پوشونه البته اگه  جدابیتی باشه ...

 و وبلاگمو برای یه کلمه صو *پر و دخ*مر ناز بابا فیلتر می کنن ...هی به من گیر میدن  غربزده شدم و بی دین شدم و فلان شدم و ...خب حق دارم دیگه ..ندارم ؟؟؟/

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت توسط ستاره |


این روز ها حس یه قوطی ردبول دارم که یه پسر ۱۵ ۱۶ ساله خورده باشه و و  رو زمین انداخته و تا دم در مدرسه مثل توپ به این طرف اون طرف پرتم می کنه ....با هر ضربه ای فریادی می زنم و  و مچاله تر می شم و خورد تر و  اخرین قطرات  اشک  مو میریزم  ولی می دونم تا پایان راهی نیست ...

.................

هفته پیش یه شب رو اختصاص دادیم به بچه ها و رفتیم سینما ...دخترم فیلم  آپ رو انتخاب کرد .و منم به خاطر بچه ها هیچی نگفتم ...اصلا فکر نمی کردم اینقدر از یه فیلم کارتونی لذت ببرم ...داستان با حال هوای من یکی بود و توصیه می کنم این فیلمو ببینین ...

............................

از وقتی اومدیم اینجا ..جسته گریخته در مورد قوم مایا و افکارشون شنیده بودم و خیلی علاقه مند بودم به بیتشر دونستن در مورد دانستینهای این قوم ...که به لطف  این دوست عزیز و نوشته هاشون دارم بیشتربا تفکرات  مایا اشنا می شم ...به شما هم توصیه می کنم ...

.........................

دیگه توصیه ای ندارم ...فقط از همه شما دوستان عزیززم پوزش می خوام برای این کم لطفی ها و نبودن ها ....روز های خوبی رو پشت سر نمی زارم ...نگرانی هام خیلی زیاد شدن و ارامش از دست رفته ...دارم سعی می کنم روحیه مو از نو باز سازی کنم....

دوستتون دارم ..خیلی زیاد

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت توسط ستاره |


گرمای افتابو حس می کنم ولی نمی دونم خوابم یا بیدار ...نمی دونم این منم یا دیگری ولی حس مادرانه لمس می کنم و  دور شدن دلبندشو حس می کنم ..دور شدن و شروع یه زندگی نو سرنوشتی نو و تنهایی که بعد از از سالها جزئی از سرنوشت هر ادمیه ..فلبم فشرده می شه و درد و حس می کنم ...ار درد از خواب می پرم و تپش تند قلبم اذیتم می کنه ...اروم بلند می شم و نفس می کشم و به این فکر می کنم که این ها همش خواب بود ...ولی این اینده نه چندان دور منه ...اینده که خیلی دور نیست و بچه های من میرن به دنبال سرنوشت و ایندشون ...و من تنهای تنها می مونم ...من و پارسا و نگاه هایی که دیگه تنها بودنو نمی خواد ...توی اولین سالهای میان سالی باید مثل تو تا پیر زن و پیر مرد تو خونه بشینیم تا بلکه بچه هامون  و یا نوه هامون بیان ...و ما مدتی دل خوش لحظه های خوش با اونها باشیم و اخر شب بدرقشون کنیم و درو پشتشون ببندم و یه دنیا دلتنگی بشینه رو قلبم و سکوت و و تنهایی خونه چنگ بندازه روی روحم .. من و پارسا و نگاه هایی که دیگه دنبال تنهایی نیست ... اولین سنین میان سالی و شروع پیری بازنشتسگی من پارسا و نبودن حرفی برای هم ...دلم از الان به یاد اینده ای نه چتدان دور فشره می شه و نگران می شم ...نمی دونم داشتن بچه ای برای پر کردن تنهایی توی این سنین خوبه یا نه ..ولی خب بچه یعنی یه زندگی که من به خاطر دلتنگی های خودم بوجود بیارم و این نهایت  خود خواهیه ...نمی خوام خود خواهی و نگرانی های خودمو با وجود یه زندگی پر کنم و همه شادی و بازی های یه بچه ۶و ۷ ساله رو با بد اخلاقی و بی خوصلی های یه زن مسن یه خمودگی و منزوری گری بکشم ...ولی اینده تنهای من و پارسا که با قد کشیدن و بزرگ شدن مانی بیشتر از بیش خودشو نشون میده و  نگرانم می کنه ...ولی خب اینم جزئی از سرنوشته ...از کجا معلوم که تا اون وقت زنده باشم ...گاهی درجه دیونگی من می زنه بالا برای فردایی که نمی دونم زندم و یا مرده نگرانم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت توسط ستاره |


لعنت  به این درد های هر ماه و که همه غصه های ادمو از قدیم و جدید جلوی چشمم ردیف می کنه   ..درد های و غصهای هر ماهه  همراه با تب و سرماخوردگی نوبتی خونه برای من شروع شده  و جسم و بی حال داغمو زیر پتو فرو می کنم  ..پسرکم اومده بالا سرم ازم چیزی هایی می پرسه و من توان جواب دادن ندارم ..هوووووم و هیییییییییم...دست های تازه مرد شدشو رو صورتم می کشه و بوسم می کنه و اروم زیر لب می گه "خدایا  مادرمو خوب کن" ....دلم پر می شه  از شادی  ...

زندگی زیباست وقتی یه همیچین پسری دارم حتی اگه از درد توان حرف زدن نداشته باشم ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت توسط ستاره |


 

سرمو خم کردم تو وان  مهتاب دوش گرفته رو سرم .جیغ می زنم اب سرده ..خوب شد مامان ...نه نه  داغه   سوختم ...  انگشت های مهتاب لای موهام می گرده ... بسه دخترم  تمیز شد .. نه هنوز داره ازش رنگ میاد ...دستاشو پر از کاندیشنر ویتامینه می کنه و لای موهام ماساژ میده و دوباره دوش و برمیداره  و موهامو می شوره ..با یه لحن زیبایی می گه ..قربون مامانم برم گوث شده .... خیس بلند می شم و تو ت اوغوشش می گیرم و می بوسمش

همه خوشبختی و زیبایی دنیا تو اون لحظه برام معنا پیدا می کنه ..داشتن دختری که با حوصله موهامو رنگ کنه و برام بشوره ...

پینوشت:همین جوری...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت توسط ستاره |


"رزا منتظمی، مشهورترین معلم آشپزی ایران درگذشت"

سر تیتر یکی از خبر های بی *بی *سی امشب این بود که باعث تاسفم شد ...کتاب هنر اشپزی برای منی که یه دختر جوونو تجربه  بودم و یه بین یه طایفه قوم شوهر فیسفیسی گیر افتاده بودم مثل فرشته نجات بود و اون وقتا بهش می گفتم مامان رزا ...هر چی بلدم و همه هنر های اشپزیم رو مدیون مامان رزا هستم ...

خبر فوت مامان رزا و یه به عبارتی نویسنده مامان رزا برای من خیلی تاسف انگیز بود ...روحش شاد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت توسط ستاره |


با سلام

به همه دوستای خوب مهربون و کسانی که جویای احول این مدت غیبت من بودن

خدمتتون عرض کنم بغل پارسا برای همون یه ساعت و یه شب بود و از اون شب تا حالا اگه شما بغل پارسا رو دیدین منم دیدم

در طول این مدت غیبت تبدیل شدم به پرستار تمام وقت ...اول مهتاب بعد مانی و بعد  پارسا و بعد هم اقای مهمون ...اینقدر جلوی گاز سوپ هم زدم که قیافم با سوپ مریضی یکی شده و اینقدر ناز کشیدم و قاشق قاشق دهن این مریض های غدا گذاشتم که ناز کردن یادم رفته ......

خب این مدت غیبت ما به شرح و نظر ببنیدگان عزیز رسید ...و فعلا در اخر هفته به سر می بریم و تصمیم داریم که اگه توانی برای همسر جان بعد از بیماری مانده باشه .. یه کم توانشم ازش بگیرم و کاملا زمین گیرش کنیم ...

صبح دوشنبه به امید خدا با پست های جدید باز هم میام

پینوشت :در ضمن دوستای عزیز منو ببخشن این مدت نتونستم بیام بهشون سر بزنم ..توی اولین فرصت به خونه های همتون سر می زنم...بوس بوس   

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت توسط ستاره |


شب و سکوت و  اتاق تنهایی   و دست های  تو که با همه  خستگیت از زیر پتو در میاد برای در اغوش  کشیدن.. می شن  همه بهونه های من برای  گریستن ..گریه می کنم بی بهونه و انگشت های تو دور موهام می گرده و باهام حرف می زنی و می گی ؟ چیه عزیزم ...و من بی تاب تر از قبل اشک می ریزم... و حرکت انگشت ها تو لای موهام حس می کنم و زمزمه های عاشقانت می شن لالایی ارامش من ...از تشنگی لای چشمام باز می کنم و تورو می بینم که  و بالشوتو میاری کنار سر من میزاری و دست هاتو دو تنم حلقه می کنی منو می بوسی ...پلک هامو می بندم تا ثانیه ای از   لحظه های ناب عاشقی رو  از دست ندم  ...
+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت توسط ستاره |