اون میره و من می دونم فرصت ها داره میره و نمیدونم دوباره کی می تونم شاد باشم و سر به سرش بزارم ..مدتی باید غرق بشم تو دنیای ادم ها و غصه هاشون ...تو دنیای ادم ها سیاست هاشون و حسادت ها ..کینه ها ..لبخند هایی که توش پر از تحقیره ...و اغوش هایی که فقط مهربانی توش هست و نگاه های نگران ...من دوباره باید برم تو دنیایی که تشویش ها و استرس هامو اینقدر منو در برمی گیره که حتی خوشی هامو می پوشونه ...ولی راهی جز رفتن ندارم ...
برای مدتی نیستم ..مدتی معلوم که نا معلومه ...برام دعا کنید که بتونم لحظه های سخت رو با ارامش سپری کنم . بتونم همه چیزو تحمل کنم .. ... ...
پ ن :تا من میام لطفا هیچ اتفاق مهمی نیافته ها ...من از دنیای دوست داشتنی مجازیم عقب نافتیم... ![]()
دوستتون دارم ....
....................
پ ن :اولین برف زمستانی لندن امروز بارید ...زیاد نبود ...ولی خب برای لندنی که به ندرت برف میاد خیلی جالب بود
..................................
با دوستی حرف می زنم که از من در مورد این پست می پرسید ..به این دوست خوب می گفتم صبرم کم شده و مثل قدیم نمی تونم سکوت کنم و تحمل ...نمی نمی تونم نگاه کنم رد بشم ..نمی دونم این حالت مال اینکه سنم رفته بالا و یا دور بودنم از ایران و نبودن فشار های خانواده پارسا منو اینطوری لوس کرده ...توقع ام از زندگی معقول شده و انتظارات در حد یه زن ...قدیم ها سکوت می کردم وهمه زنانگیمو همه خواسته هامو تو وجودم می کشتم ...حالا خیلی لوس و پر توقع شدم و حس می کنم از چند سال اخیر دوری بوده ...دوست جون می گفتن نه ...این مال اینه که سنم بالا رفته خودمو می بنیم ...حالا چشمام بروی خودم باز شده می بینم که بچه ها بزرگ شدن و همسرم هم زندگی شو کرده ..من این میون فراموش شده بودم ..حالا خودمو دارم می بینم و دیگه تحمل نادیده گرفتن خودمو ندارم ...ولی خب میدونم باز کاری نمیشه کرد ..همچنان من از دید بعضی ها ایگه امور می شم و برای خودم اسپم شدم ....
................
خودمو با لباس بچه خفه کردم ...هر چی پیرهن دخترونه ناز بوده خرید ..مثل ای اجاق کور ها..هی نگاه می کنم قربون صدقه میرم ..اقای مهمونم هی منو نگاه می کنه می خنده ...بیچاره تا حالا عمه خل وچل ندیده ...
هی می خوام هیچی نگم ولی حس می کنم اگه نگم منفجر می شم ...پیرهن عثمونو تا حالا شنیده بودیم حالا دیدیم ..طرف صد سال عمر کرده و ۲۰ سال پیش مرده ..حالا برای یه تکه کاغذ یه قشقرقی بپا کردم ...پسر ۱۹ ساله رو زدن کشتن هیشکی به هیشکی ....
دارم فکر می کنم کاش سنم بالا تر بود و یا قد قوارم ...چهار شونه تر بودم و قد بلند تر یه جوری که مانی از تیپم می ترسید ..بچه ها منو به هبچ هم حساب نمی کنن ..و یا کاشکی خدا منو یه جوری می ساخت موقع عصابانیت دراز می شدم و کلفت و با ابروهای کلفت ...بعد که بچه هارو دعوا می کردم دوباره کوچلو طریف می شدم
معلوله خیلی بیچاره شدم که دارم چرت و پرت می نویسم
پارسا هم میاد بالا و با من حرف می زنه ..چرا نا راحتی و باهاش حرف می زنم ..از همه جا بهونه می گیرم و ا.نم یه کمی بهونه می گیره ..بهانه های الکی ..منم اشک می ریزم ..دستمو می گیره و بلندم می کنه باهم میریم دستشویی و صورتمو می شورم ..بر می گردم نگاهش می کنم ..می گم خودت می دونی چند شبه ...
می گه خب دردتو از اول بگو ..
انگشتامو میارم بالا می شمرم و خم می شم و انگشت های پامو می شمرم
همون طوری که داره نگاه می کنه و می خنده می گه می خوای منم انگشتامو بدم
با همه خستگی شبی عاشقانه رو برام درست می کنه و منم تهی می شم از همه غصه ها و گریه ها....
به شدت بهم ریختم ..البته حق دارم ها ...ولی خب ..صبرم کم شده ..خدایی ..دیگه تحمل خیلی چیز هارو ندارم ...پارسا هم هنوز فکر می کنه من همون ستاره ۱۸ سال پیشم که هی نگاه کنم و سکوت کنم ..ولی من به شدت خسته و شکننده شدم ...
سعی می کنم خودمو گول بزنم ولی گاهی نمیشه ..هر چی می کنم گول نمی خوره این ستاره لعنتی ...
اسمان دلم هر چی دیشب پر از ستاره بود ..امشب پر از ابر و پر از اشک ...
گاهی می مونی توی کار خدا که چی میشه بعضی بنده هاشو بیشتر دوست داره و بعضی ها مقرب ترن به در گاهش و چی میشه منی که به نظر خودم خوبم گناهی نمی کنم ولی توجه کمتری از خدا می بینم ....بعد خدا خم می شه و در گوشم اروم می گه که فرق اون با تو چی بود . یه تکه کاغد کوچولو میزاره کف دستم که تا نگاهم بهش می افته شرمزده می شم از بندگی خودم .....
........
مشغول تمیز کردن و جمع جور کردن کار های خونه هستم و شستن همه وسایل سفر پارسا ...دونه دونه لباساشو از توی کوله پشتی در میارم ..می ریزم تو ماشین لباسشویی و میرم سراغ بقیه وسایل..صابون و شامپو رو می زارم تو حموم و همه زیپ های کوله پشتی رو چک می کنم که چیزی توش نمونده باشه ...از زیپ جلویی یه تکه کاغد پیدا می کنم ..باز می کنم نگاه می کنم ببینم کاغد مهمی نباشه که پاهام سست می شه و می شینم رو زمین و اشکام روونه می شن پایین ..یه لیست از همه کسانی که التماس دعا گفتن ..اولین نفر ..کسی نیست جز من ..۱)ستاره ..............این یعنی همه خوشبختی که تویه یه تکه کاغذ کهنه جمع شده ..این یعنی همه روحانیت و معنویت یه بنده خدا .......
.....
از اونجایی که من کلا خیلی نگران همه چیز و همه کسم و بد جوری نگران اسلام و مسلمین هستم ...رسما به این دو عدد حاجی خونه اعلام کردم که تا ولیمه ندین حجتون قبول نیست ...جای دوستان خالی شب یکشنبه این دو عدد جاجی رو روانه کردیم برای خالی کردن جیبشون و رفتیم ۲۰۱۲ رو دیدیم ..و اما فیلم ...تا تونسته بود هندونه نبود که زیر بغل جناب اوباما نزاشته بود و ملکه انگلیسم همچین مسخره کرده بود که دلمان به حال ملکه بی زبانمان سوخت . ..این ۴ و ۵ زنی عرب هارم مسخره کرده بود ما خیلی خوش خوشانمان شد ..و اما بقیه داستان کلا خیلی دینی و خدایی بود و همه شخصیت های داستان بر طبق هرچی عوض داره گله نداره ...و اما نکته جالب داستان که واقعا من نمی دونم بگم اخر خالی بندی بود و یا وجود خارجی داره ...یه خانمی که از همسر ش جدا شده بود و دوباره ازدواج کرده و از زندگی اولش دوتا بچه داره ...خیلی مهربان و مسالمت امیز بچه ها رو میده دست پدرشون برای گردش ...خیلی مسالمت امیز هم سفارش های لازمو می کنه و بچه هام از ناپدری خداحافظی می کنن و خیلی مسالمت امیز شوهر اول به شوهر دوم سلام می کنه ...البته حسادت زیر پوستی این دو مرد رو هم خوب نشون داده بود ...ولی با این حال این همه مهربونی و مسالمت یه جورایی خیلی خالی بندی بود ...البته فیلم کلا اخر خالی بندی بود ...ولی در کل خوشمان امد و میدونم ایران یه هوا از خود هالیوودم جلوتره ..پس توصیه می کنم این فیلمو ببینین...
......................
وای که من چه قدر از این قالب وبلاگم بدم میاد ...
..............
یادم میاد یکی دو سال پیش یه روز صبح مهتاب و صدا کردم بره مدرسه ..لباساشو پوشید و صبحانه ام خورد ..رفت تو اتاقش که کیفشو برداره و بره ....
یکی دوساعت بعد دیدم با چشمای خابالو وسط پذیرایی وایساده ..می گم تو اینجا چی کار می کنی ..میگه رفتم کیفمو برداریم خوابم برد ....
عید غدیر امسال خیلی بهم چسبید ...چون جای اینکه ۴ تا سید به اقای مهمون کادو بدن ...اقای مهمون برای ما عیدی خرید ...شرمنده شدیم ولی خب خیلی چسبید ...
راستی عید همه مبارک باشه![]()
![]()
![]()
امروز من از دلشوره فکر کنم تا شب بمیرم ...لب تاپ رو پامه هی می زارم زمین می دوام می رم
تو دستشویی ..از نگرانی شدم مثل زن های حامله ...خدا به خیر کنه ...تا اخبار های رسیده تا همین چند دقیق پیش معنی گل سرخ دادن رو بلد نبودیم که اونم فهمیدم ...با* طوم وسط فرق سر ![]()
نبودن پارسا تو خونه و جای خالیش برای من پر از حس های دلتنگی و بغض بود ولی خب مقدار زیادی هم گشادی داشت که خیلی می چسبید ...
این ۲۰ روز غذا درست کردن من شامل سمبلیزاسون و سمبلیلییشن بود ..یه شب این یه شب اون ..به من خیلی می چسبید ..و توی این ۲۰ روز خونه تمیز کزدن در حد این که فقط خودم از خجالت نمیرم بابت جمع و جور نکردن خونه ... همش یا خواب بودم و یا مشغول وب گردی و یا ولگردی تو خیابون و فروشگاه ها ...
و اما بچه ها ..تا تونستن باهم انگلیسی حرف زدن و دعوا کردن وبازی کردن .. پارسا انگلیسی حرف زدن بچه ها رو توی خونه ممنوع کرده و جریمه سنگینی هم گزاشته ...برای همین بچه ها دیگه از انگلیسی حرف زدن خود کشی کردن ..در س و مشقم که سر هم بندی و منم با دو سه تا بوس سرمو شیره می مالیدن و تا نصفه شب پای اینترنت و چت و فیس بوک در حال گشت و گزار بودن ...
....
خب از فردا پیش بسوی زندگی عادی ...
...............
پینوشت:اقای مهمون با چمدون پر سوغاتی اومد ...شرح سوغاتی ها باشه بعد ...

