امروز اقای مهمون رفته بود بیرون و منم برای خودم داشتم راحت تو خونه وول می چرخیدم و کارهامو می کردم ..که دیدم از فرصت نبودنش استفاده کنم یه صفایی به حموم دستشویی ها ی خونه بدم ...مشغول تمیز کردن بودم و تقریبا کار هام تموم شده بود و کف پوش های تمیز رو کف دستشویی پایین پهن کردم و لگن کف پوش های خیس قبلی رو برداشتم که بریزم تو ماشین و که یه دفعه دیدم کلید تو در چرخید ..با اون لباس نیم متری تنها جایی که تونستم فرار کنم حیاط بود ...پای برهته با یه لباس نیم متری زیر بارون مشغول بید بید لرزیدن بودم و هی داد می زدم مهتاب مانی ...مهتاب که خواب بود و مانی هم هنوز نیمده بود خونه ...دیدم دارم یخ می زنم و که صدای مانی اومد مامان کجایی ...سرمو از لای در اشپز خونه اوردم این طرف که اگه اوضاع خوبه در برم بالا لباسامو عوض کنم که اقای مهمون منو دید ...اینجانت بچه پرو در رفتم لباس پوشیدم و حجاب کردم اومدم پایین براش چایی اورم ..بیچاره از خجالت از اتاقش نمی اومد بیرون چایی بخوره ...گفتم من لخت بودم باید خجالت می کشیدم این چرا هی خجالت می کشه من نمی فهمم ...چند شب پیشم وقت خواب دیدم موبایلم پایین جا مونده ..اومدم بردادرم ...بنده خدا تو اشپز خونه داشت وضو می گرفت ...انگار مرد نا محرم دیده ...یه تی شرت تنش بود هی دستاشو قایم می کرد به من گفت ببخشید من اینطوری هستم ...بزور جلوی خندمو گرفتم وو اومدم بالا حالا بخند .. هی پارسا می گه چی شده ..از خنده نمی تونسم بگم ![]()
رفتار های اقای مهمون خیلی دیدنی ..با اینکه به نسبت پیره و سن سالی ازش گذشته ولی احساس های عاشقیش مثل یه جوون ۱۸ ساله هست ...وقتی می شینه پای چت و با عشقش حرف می زنه ..اونم چه طوری اخر بچه مودب ..صداشو می شنوم ..لرزش خفیف صداش خیلی زیباست ..حس یه پسر ۱۸ ساله رو داره ...یه مرد ۴۵ ساله که تازه عاشق شده ..دیدنی ..مثل یه پسر بچه که کار بد کرده می خواد به مامانش توضیح بده باشه ..میگه داریم روی یه نرم افزار کار می کنم برای یه گروه دانش اموز ..می گم راحت باشن و تو دلم می گم حالا چرا به من می گی ...احساس خجالتو با هیجان عاشقی تو چشماش می خونم ...یه مرد ۴۵ ساله که تازه عاشق بشه خیلی با مزش .. راست می گن عشق ادمو ججون می کنه ...
واجب شد من هم برم یه دست عاشق بشم ..بلکه جوون و خوشگل بشم ![]()
![]()
اقای مهمون تو این مدتی که خونه ما بوده برای من مثل یه برادر بود ..مثل یه دوست ...همیشه امادس برای کمک کردن به من .. تا حواسم نیست جلوی دست شویی و داره ظرف می شوره و یا جلوی گاز داره غذا رو هم می زنه ..همش تو دست پای من می گرده و نمی زاره کار انجام بدم ..همش نگران من و بچه هاست و تا می بینه غصه دار جایی نشستم مثل یه برادر دور و برم می گرده و سریع برای شاد کردن من اقدام می کنه ..خوبی هاش قابل گفتن نیست و منم تا حالا مهمونی به این راحتی نداشتم ...ولی خب اینکه همیشه با روسری و پوشیده باشم و یا اینکه مراعات بی زنی اقای مهمون کنم و ارایش نکنم ..همه اینها انگار شدن یه خلا تو وجودم ...دلم دوباره با هم بودن با پارسا می خواد که یه دامن کوتاه بپوشم و ظرف میوه رو بزارم رو میز وبشینم رو مبل پامو رو پام بندازم و تا جایی که می شه و بروی خودم نیارم دامنم بشکم بالا و بشینم تلویزون نگاه کنم...با سینی چایی طوری خم شم جلوی پارسا و که تا یقه پیراهنم پیدا باشه و به نگاه تیز پارسا توجهی نکنم و بایستم و سرمو تکون بدم و با ناز موهامو از دوشم بریزم عقب و برم به سمت اشپز خونه و برق تیز چشمهای پارسا رو به دنبال خودم بکشم ...................
خلاصه بعداز این که اومدم بالا و با پیسی خودم یه نگاهی انداختم و
...همتون تست کنین این ازمایشو ...سرچ کنین ع *ک *س ...بیشترین امار سرچ گوگل چی میاد و یا سرچ کنین ک *ل *ی* پ ...باز ببینین چه جیز هایی که ردیف نمی شه ![]()
حالا به انگلیسی سرچ کنین ...فت و و کلی پ رو که ولش کنین اصلا سرچ کنین پ *و *ر *ن و یا ث*ک *س...دونه دونه حرف بزنین ببینین امار سرچ گول چیه ...
واقعا نییجه خنده داره ...
به این فکر می کردم مگه چه قدر کشور فارسی زبان تو دنیا هست و چه قدر انسان فارسی زبان ...هر چی جمعیت فارسی زبانان زیاد باشه اخرش با جمعیت کشور های انگلیسی زبان برابری می کنه و در ضمن این نکته که اغلب اروپا یی ها زبان انگلیسی مثل زبان دوم بلدن هم نباید نادیده گرفت ......
چرا نتیجه این دوتا مورد اینقدر متفاوته ...اینجا بسکه تبلیغ فیلم و دیویدی و مغازه.... هست و مشتری ندارن دارن دق می کنن و ایران که هیچی نیست این همه دنبالشن ...
به نفر می گفت حجاب جذابیت زن ها رو می بره بالا ولی من با اینکه هنوز در گیر حجابم اینو قبول ندارم ..حجاب جذابیت که نمیاره هیچ جذابیت هارم می پوشونه البته اگه جدابیتی باشه ...
و وبلاگمو برای یه کلمه صو *پر و دخ*مر ناز بابا فیلتر می کنن ...هی به من گیر میدن غربزده شدم و بی دین شدم و فلان شدم و ...خب حق دارم دیگه ..ندارم ؟؟؟/
.................
هفته پیش یه شب رو اختصاص دادیم به بچه ها و رفتیم سینما ...دخترم فیلم آپ رو انتخاب کرد .و منم به خاطر بچه ها هیچی نگفتم ...اصلا فکر نمی کردم اینقدر از یه فیلم کارتونی لذت ببرم ...داستان با حال هوای من یکی بود و توصیه می کنم این فیلمو ببینین ...
............................
از وقتی اومدیم اینجا ..جسته گریخته در مورد قوم مایا و افکارشون شنیده بودم و خیلی علاقه مند بودم به بیتشر دونستن در مورد دانستینهای این قوم ...که به لطف این دوست عزیز و نوشته هاشون دارم بیشتربا تفکرات مایا اشنا می شم ...به شما هم توصیه می کنم ...
.........................
دیگه توصیه ای ندارم ...فقط از همه شما دوستان عزیززم پوزش می خوام برای این کم لطفی ها و نبودن ها ....روز های خوبی رو پشت سر نمی زارم ...نگرانی هام خیلی زیاد شدن و ارامش از دست رفته ...دارم سعی می کنم روحیه مو از نو باز سازی کنم....
دوستتون دارم ..خیلی زیاد
زندگی زیباست وقتی یه همیچین پسری دارم حتی اگه از درد توان حرف زدن نداشته باشم ....
سرمو خم کردم تو وان مهتاب دوش گرفته رو سرم .جیغ می زنم اب سرده ..خوب شد مامان ...نه نه داغه سوختم ... انگشت های مهتاب لای موهام می گرده ... بسه دخترم تمیز شد .. نه هنوز داره ازش رنگ میاد ...دستاشو پر از کاندیشنر ویتامینه می کنه و لای موهام ماساژ میده و دوباره دوش و برمیداره و موهامو می شوره ..با یه لحن زیبایی می گه ..قربون مامانم برم گوث شده .... خیس بلند می شم و تو ت اوغوشش می گیرم و می بوسمش
همه خوشبختی و زیبایی دنیا تو اون لحظه برام معنا پیدا می کنه ..داشتن دختری که با حوصله موهامو رنگ کنه و برام بشوره ...
پینوشت:همین جوری...
سر تیتر یکی از خبر های بی *بی *سی امشب این بود که باعث تاسفم شد ...کتاب هنر اشپزی برای منی که یه دختر جوونو تجربه بودم و یه بین یه طایفه قوم شوهر فیسفیسی گیر افتاده بودم مثل فرشته نجات بود و اون وقتا بهش می گفتم مامان رزا ...هر چی بلدم و همه هنر های اشپزیم رو مدیون مامان رزا هستم ...
خبر فوت مامان رزا و یه به عبارتی نویسنده مامان رزا برای من خیلی تاسف انگیز بود ...روحش شاد
به همه دوستای خوب مهربون و کسانی که جویای احول این مدت غیبت من بودن
خدمتتون عرض کنم بغل پارسا برای همون یه ساعت و یه شب بود و از اون شب تا حالا اگه شما بغل پارسا رو دیدین منم دیدم
در طول این مدت غیبت تبدیل شدم به پرستار تمام وقت ...اول مهتاب بعد مانی و بعد پارسا و بعد هم اقای مهمون ...اینقدر جلوی گاز سوپ هم زدم که قیافم با سوپ مریضی یکی شده و اینقدر ناز کشیدم و قاشق قاشق دهن این مریض های غدا گذاشتم که ناز کردن یادم رفته ......
خب این مدت غیبت ما به شرح و نظر ببنیدگان عزیز رسید ...و فعلا در اخر هفته به سر می بریم و تصمیم داریم که اگه توانی برای همسر جان بعد از بیماری مانده باشه .. یه کم توانشم ازش بگیرم و کاملا زمین گیرش کنیم ...![]()
صبح دوشنبه به امید خدا با پست های جدید باز هم میام
پینوشت :در ضمن دوستای عزیز منو ببخشن این مدت نتونستم بیام بهشون سر بزنم ..توی اولین فرصت به خونه های همتون سر می زنم...بوس بوس

